یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384
آدما(زیر آسمون شهر)-خواننده:امیر تاجیک/سراینده:محمدعلی شیرازی
بعضی واژه ها یه رازن بعضی واژه ها بی معنان
آدما نقشای رنگین گاهی شادن گاهی غمگین
آخه زندگی بنا نیست که سراسر باشه شیرین
زیر آسمون این شهر چرا دشمنی چرا قهر
وقتی که می شه تهی کرد جام زندگی رو از زهر
(محمد علی شیرازی)
شنبه بیست و ششم آذر 1384
۲-خنده بهترین اسلحه ی جنگ با زندگی است. (آناتول فرانس)
۳-بی اطلاعی از نادانی خود دردی است که نادان ها به آن گرفتارند. (الکوت)
۴-زندگی برای مردم حساس غم انگیز و برای مردم فکور خنده است. (سونیت)
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
عکاس باشی
عكاس باشي، عكاس باشي
عكس سياه سفيد بگير
از دل اين آيه ي يأس
يه عكس پر اميد بگير
عكسي بگير كه توي اون
شب پره سوزون نباشه
تو سايه روشنش
قلب حادثه پنهون نباشه
عكسي بگير كه مثل من
تو قابا زندوني نشه
معني هر تبسمش
گريه ي پنهوني نشه
عكسمو موندني بگير
شب نبايد خوشش بياد
بايد بفهمه كه چشام
دنيا رو آفتابي مي خواد
(يغما گلرويي)
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
آتش بزن فندکت را...
آتش بزن فندكت را تنهايي ام را بگيران
بگذار تا گر بگيرد قنديل هاي زمستان
تصعيد كن روح من را تا ابر ها جان بگيرند
تا كودكي نغمه سازد در كوچه ها «باز باران -
با ترانه... » با حضورت دردهايم را دوا باش
صد سال تنهايي من با بودنت رو به پايان
صد سال تنهايي من بغض كمي نيست محرم
هرگز نديدند مردم مرد تو را اشكريزان
باور بكن شانه هايم تاب تحمل، دگر نه
اين ارگ غم ديده اين بار با باد هم درب و داغان
اين جا براي شكستم قداره ها صف كشيدند
مگذار تنها مرا با اين جوخه ي تير باران
باران بگيرد گمانم سهم من از تو تمامست
مي ميرم آنگونه اي كه داش آكل از عشق مرجان
بايد به پايان... ولي نه تعليق دز شعر جاريست
اصلا بيا و تناسخ در عابري در خيابان -
پيدا كن و عابري باش در معبري بي هياهو
من هم درختي كه بايد در غارت برگريزان،
پرپر شوم زير پايت تا شاعرانه خرامي
در موسم فصل پاييز... در امتداد درختان
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
کلام را...
كلام را
كه لاي لولاي دندان فشار مي دهي
كنايه در زبان
خون مرده مي شود
در مخاطره مي رود سلامت حرف
چشمان من بسته مي شود
روي فريادهاي بلند
گلوي نگاهم مي گيرد
كه انگار
«دوستت دارم»
سه بار خوانده مي شود در سحر گاهي دور
دختر گريه
از پشت پرچين
انتظار پروانه را
گوشه ي چار قدش مچاله مي كند
و تو
در سالهاي قحطي خويش تكرار مي شوي
...
وقتي فقط حروف ايستاده را سلام مي كني
واژگاني مثل خفت
گم مي شوند توي جمعيت شعر
نمي شود افتاد توي مردم و دليلي نداشت
ماندن كه جايش را گم مي كند
بايد بدون معطلي رفت
من
جوري نگاهت مي كنم
كه غريبه بماني
لبانت بپرد
گره بزني انگشتانت را به هم
كه صداي دندان دنيا بلند شود
جمعه هجدهم آذر 1384
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزان بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
(فروغ)
پنجشنبه هفدهم آذر 1384
چراغی دردست
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای در برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم
(شاملو)
یکشنبه سیزدهم آذر 1384
یار دبستانی خواننده:فریدون فروغی
چوب الف بر سر ما بغض من وآه منی
حک شده اسم من وتو رو تن این تخته سیا
ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تمومه علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
شنبه دوازدهم آذر 1384
یاد من باش
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش
اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد
میشه تو آتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تو همیشه یاد من باش
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد
میشه تو آتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تو همیشه یاد من باش
شنبه دوازدهم آذر 1384
تمام روز دز آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید
(فروغ)
شنبه دوازدهم آذر 1384
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه
از عشق است
از عشق
عشق
عشق
(فروغ)
جمعه یازدهم آذر 1384
به بهانه ی مرگ منوچهر آتشی
(آتشی) مرد اما آب از آب تکان نخورد.
یک بامداد
-یک صبح راستین-
خورشید اگر به کام تو بر می آید
...
یک قاب کوه و دامنه
یک پنجره پرنده اگر با تو می رسید
...
یک دشت پهن لاله ی تر!
نه!
یک کاسبرگ خنده
یک آه
از فراغ و دل آسودگی
- ای خسته ی ملول و سمج!
ای سنگ زنده
صبر مجسم! -
یک زندگی شکست گوارایت می بود
(منوچهر آتشی)
جمعه یازدهم آذر 1384
امروز که محتاج توام...
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست
پنجشنبه دهم آذر 1384
اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم
(فروغ)
پنجشنبه دهم آذر 1384
نرو-خواننده:رضا صادقی/سراینده:محسن بوالحسنی
نرو تو هم مث من نمی تونی دووم بیاری نرو
تو هم مث من تو غصه کم میاری نرو
نرو
تو هم می پوسی میمیری بی من نرو
تو هم طاعون غم می گیری ای من نرو
نرو
تو که می دونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب می مونه عشق و عادت
تو که می دونی کم می شم
تو که می دونی کم میشی
تو که می دونی هم آغوش غم می شی نرو
(محسن بوالحسنی)
یکشنبه ششم آذر 1384
مرواریدی
صید نخواهد کرد
(فروغ )
