دلنوشته های من
و این منم زنی... نه مردی...نه بابا همون پویا آریانا
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
مهمون از راه اومده.../حسن حسینی
مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فرياده
دل گنبد داره از غصه و غم مي تركه
چن هزار تا دل غمگين تو خودش جا داده
قد گلدسته وقاري داره امشب كه نگو
رو ضريح قامتش دست نياز باده
تشنگي مثل گدايي كه دروغي باشه
دم سقاخونه زير دست و پا افتاده
غم غربت اومده دخيل ببنده به دلم
به خيالش دل من، پنجره ي فولاده
(حسن حسيني)
نوشته شده توسط پویا آریانا
در 16:26 | لینک ثابت
•
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
عکاس باشی
عكاس باشي، عكاس باشي
عكس سياه سفيد بگير
از دل اين آيه ي يأس
يه عكس پر اميد بگير
عكسي بگير كه توي اون
شب پره سوزون نباشه
تو سايه روشنش
قلب حادثه پنهون نباشه
عكسي بگير كه مثل من
تو قابا زندوني نشه
معني هر تبسمش
گريه ي پنهوني نشه
عكسمو موندني بگير
شب نبايد خوشش بياد
بايد بفهمه كه چشام
دنيا رو آفتابي مي خواد
(يغما گلرويي)
نوشته شده توسط پویا آریانا
در 15:36 | لینک ثابت
•
